وقتی در دفتر کار خویش نشسته ای هر چقدر علم حقوق خوانده باشی و آگاه به برخی زوایای حقوق بشر، نمیتوانی بفهمی نداشتن هویت برای یک فرد در یک جمع چقدر فاجعه بار و غم انگیز است.
برخی از انسانهای کنار دستی ما که چندان دور هم نیستند، به دلیل پاره ای از قوانین موجود و شرایط تابعیت ایرانی، از این حق محرومند و بر عکس این محرومیت معمولا برای همان دسته انسانهایی است که دهها محرومیت دیگر هم دارند و اگر اغراق نکرده باشم همین عدم به رسمیت شناختن هویت جمعی نیز خود علت بسیاری از محرومیت هاست.
زمانی که همیاران داوطلب موسسه دارالاکرام، یعنی همان جایی که حامی تحصیلی دانش آموزان مستعد و واجد شرایط است، به تو میگویند برخی از جامعه هدف شما بی هویت هستند و #شناسنامه ندارند، نمیفهمی چه میگویند.!!!
تو فکر میکنی شناسنامه و کارت ملی فقط یک گواهی است و سندی در جیبت که گاهی وقتها لازم میشود نشان دهی تا کارت راه بیافتد.
حال اگر مدتی هم در جیبت نبود مشکلی نیست اما شماره آن را به خاطر داشته باش.!
اما وقتی دل از این چهارچوب ساختگی اتاقت میکنی و بلند میشوی و تا روستاهای #رودبار_جنوب با دوستان جدید خوب و خون گرمت میروی و میشنوی به همکارت میگویند: ما هیچ نمیخواهیم، نه پول، نه یخچال، نه سرپناه درست، نه کفش و نه لباس، بلکه یک چیز میخواهیم یک برگه از همون جنس کاغذهایی که تو به راحتی در جیبت میگذاری. آنگاه دور دست تر از #کپرهایشان مینشینی، اشک در چشمت جمع میشود و کم کم میفهمی چیزی که مدتها خوانده بودی و حتی نوشته بودی یعنی چه!!!
میفهمی “#حق_ّبر هویت _جمعی” یعنی زندگی و حیات، یعنی سرپناه، یعنی ازدواج، آب، نان، #کلاس _درس، تحصیل، بهداشت و درمان و در یک جمله: بنیادی ترین اصل برای بنیادی ترین حقوق اولیه.
میفهمی چقدر مهم است تو را در جامعه به رسمیت شناسند و از جنس خود دانند. گویی قبل از آن دیده نمیشوی.
تو به راحتی خط تلفن میخری، بله خط تلفن و خط های تلفن، به نام خودت. دوست داری بگویی این مال من است.
تو به راحتی بلیط قطار میخری و او از دور دست به تو نگاه میکند و میگوید من هیچگاه نمیتوانم سند قانونی اثبات مالکیت بر چیزی را در دست داشته باشم.
تازه میفهمی او خودش که اکنون مادری است بی هویت ودارای فرزندان متعدد، پدرش نیز از کشور هم مرز سالیانی پیش آمده و مادرش را به همسری گرفته و هیچگاه نتوانسته برای خودش و فرزندانش کسب #تابعیت کند. وریشه های مشکل و شاخ و برگ هایش را میبنی و میوه های آن را، مشکلی که با یک تغییر نگاه و فهم عمق انسانیت و دینداری به راحتی قابل حل است.
فرزندانش به سختی در مدارس راه میابند اگر بیابند. و تو که در دور دست نشسته ای و سکوت زیبای روستاهای رودبار جنوب کرمان را نظاره گری، آن دانش اموز را میبینی که میدود و بازی میکند اما تو نمیتوانی یک حساب بانکی برایش باز کنی که قرارداد بورسیه تحصیلی او که راهی است برای دهها خدمت دیگر برایش افتتاح کنی.
خجالت زده از دستان بسته ات رو به همیاران داوطلب میکنی، همانهایی که در آن نزدیکی ها زندگی میکنند، و قلبشان همیشه برای همنوعشان میطپد، همانهایی که ماههاست در این جاده های پر پیچ خم کار کرده اند تا تو امروز بیایی و از نزدیک ببینی، میگویی: داوود، میثم، حسین و…. چه باید کرد!

نگاهت میکنند، نگاهی از بیم و امید، از خنده و گریه، از جنس شادی و غم و به تو میگویند: ما یک پاتوق میخواستیم که دور هم جمع شویم، و این مشکلات را مورد به مورد حل کنیم.
حقوق دان داریم، جامعه شناس داریم، روانشناس داریم، مددکار اجتماعی داریم فقط یک پاتوق میخواستیم اون هم از جنس خوبش، شفاف و همراه که دور هم جمع شویم و این پاتوق الان درست شده.
گویی با زبان بی زبانی میگویند: تشریفتان را ببرید، عقل و فهم و درک و عاطفه ما خیلی بیشتر از شماهاست، خیلی به کار ما کار نداشته باشید همین که یک نشان از “دارالاکرام الفبای فردا” گذاشتید کافی است.
شرمگین از خودت و از دریایی از گرمی و محبت که نشانت دهند بساطت را جمع میکنی و خداحافظی میکنی!
اما محکم و استوار یک چیز به آنها میگویی:
اینجا را حواستون باشه پاتوق هیچ فرد و گروهی نشه جز #پاتوق_بچه_های_تحصیل!
خود دانید!

افتتاح شعبه دارالاکرام در جیرفت را افتخاری بزرگ برای مجموعه دارالاکرام میدانیم.